|
آهوی خسته
یک لحظه سکوت
|
اشک یتیم روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست مارابه رخت و چوب شبانی فریفته اند این گرگ سالهاست که با گله آشناست آن پارسا که ده خرد و ملک،رهزن ست آن پادشا که مال رعیت خورد گداست بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست پروین،به کجروان سخن ازراستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
پ.ن: چرا این شعر از کتاب درسی حذف شده؟؟ [ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 13:5 ] [ میترا ]
[ ]
وقتی از قتل قناری گفتی دل پر ریخته ام وحشت کرد. وقتی آواز درختان تبر خورده ی باغ در فضا می پیچد از تو می پرسیدم: -"به کجا باید رفت؟ غمم از وحشت پوسیدن نیست غم من غربت تنهایی هاست برگ بید است که با زمزمه جاری باد تن به وارستن از ورطه ی هستی می داد یک نفر دارد فریاد زنان می گوید -"در قفس طوطی مرد "و زبان سرخش "سر سبزش را بر باد سپرد من که روزی فریادم بی تشویش می توتنست جهانی را آتش بزند در شب گیسوی تو گم شد از وحشت خویش حمید مصدق پ. ن : سلام بعد از یه غیبت طولانی برگشتم از همه ی دوستانی که در این مدت به وبلاگم سر زده اند کمال تشکر را دارم...
[ دوشنبه هفتم آذر 1390 ] [ 17:59 ] [ میترا ]
[ ]
[ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 10:12 ] [ میترا ]
[ ]
[ شنبه بیست و نهم مرداد 1390 ] [ 0:7 ] [ میترا ]
[ ]
[ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 21:58 ] [ میترا ]
[ ]
[ جمعه هفتم مرداد 1390 ] [ 19:52 ] [ میترا ]
[ ]
[ دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390 ] [ 21:3 ] [ میترا ]
[ ]
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را...
[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 20:0 ] [ میترا ]
[ ]
من در رویای خود دنیایی را می بینم که در آن همگان راه گرامی آزادی را می شناسند/
حسرت جان را نمی گزد و طمع روزگار را بر ما سیاه نمی کند/
من در رویای خود دنیایی را می بینم که سیاه یا سفید از هر نژادی که هست از گستره ی زمین سهم می برد/
زمین از عشق و دوستی سرشار است صلح و آرامش گذرگاههایش را می آراید/
من در رویای خود دنیایی را می بینم که هر انسانی آزاد است /
شوربختی از شرم سر به زیر می افکند و دوستی همچون مرواریدی گران قیمت نیازهای همه بشریت را برمی آورد/
چنین است دنیای رویای من/
[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ 17:58 ] [ میترا ]
[ ]
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک عشق همین جاست بخند شوخی کاغذی ماست بخند گل دنیا سراب است بخند به خدامثل تو تنهاست بخند پ.ن: من عاشق این شعرم. راستی سلام
[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ 1:14 ] [ میترا ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |